الـــلــه اکبر
گفتی ساعتِ ده
برمیگردی که.
گفتی مانتو سیاهت را اتو کنم از فردا بپوشی که.
پوسید بسکه
این ده روز هی اتو کردم و صاف، پوشاندمش تنِ چوبرختی.
نکند ساعتِ دهِ یکی
از اینِ شبها آمدهای ، درزدنت گم شده میان اللهاکبرِ مردم
2
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:57 قبل از ظهر  توسط محمد
|