تبليغاتX
سنگ تا الماس
باز هم تو


مرد در ذهنش هزار بار صحنه ديدار را مجسم كرده بود … فرياد شوق!

…. بوسه گرم ! … آغوش باز ! … از حال رفتن! ….

و هر بار از فكر كردن به هر كدام انگار كه قلبش از جا كنده مي شد …

سه ماه تمام دنبال ادرس دويد ….

 

در كه باز شد زن در آستانه در شانه هايش را بالا انداخت و گفت :

باز هم تو ؟!!



2 نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط محمد  |