مرد در ذهنش هزار بار صحنه ديدار را مجسم كرده بود … فرياد شوق!
…. بوسه گرم ! … آغوش باز ! … از حال رفتن! ….
و هر
بار از فكر كردن به هر كدام انگار كه قلبش از جا كنده مي شد
…
سه
ماه تمام دنبال ادرس دويد ….
در كه باز شد زن در آستانه در شانه هايش را بالا انداخت و گفت :
باز هم تو ؟!!