زندان
برای مدتی فعلا خدا نگهدار
با تجربیات جدیدی از نفرت برمی گردم ...
2
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط محمد
|
نبودن ناگزیر
می دانم ...
تو از نهایت بودن من می گریزی
و من ...
از نبودن ناگزیر تو ..
2
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط محمد
|
هرگز نتوانست
همیشه
پسرک وقت بوسیده شدن، چشمانش را میبست تا شاید بتواند او را تصور کند.
هرگز نتوانست.
2
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط محمد
|
آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
2
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط محمد
|
Shift + delete
زندگی مثل میلباکس گوگل میمونه، میشه بعضیها رو ستارهدار کرد.
میشه
بعضیها رو پاک کرد، میشه بعضیها رو گذاشت تو لیست اسپمها
تا دیگه هرگز
سر راه زندگیت قرار نگیرن، امّا حیف که نمیشه بعضیها رو
شیفت دلیت کرد.
2
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط محمد
|
چطور بمیری
خیلی احمقانه است که در ایران، اهمیتی نداره چطور زندگی کنی
بلکه مهّم اینه که چطور بمیری.
2
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط محمد
|
سرود کوچک در ستایش انسان بزرگ
با آنکه زمانه داشت دل خون از تو
کامی نگرفت دور گردون از تو
بردند به قتلگاه و نتوانستند
یک لحظه تو را برند بیرون از تو
2
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط محمد
|
خواهر و برادر
این رو داداش ۱۲ سالم گفت :
بجای اینکه به هم عیدی بدهیم به همدیگر ایده بدهیم
اینم خواهر ۲۸ سالم : دوستی تکرار دوست دارم نیست
دوستی فهمیدن نگفتنی های کسی است که دوستش می داری
دوباره داداشم میگه : به فکر آیندت باش نه اکنون و گذشته
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط محمد
|
دکتر شفیعی کدکنی شهریار سایه
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط محمد
|
کشف شدن
خیلی وقتها اگر زیاد پیچیده باشی لذت کشف شدن رو از دست خواهی داد
و اگر زیاد ساده باشی اشتیاق کشف شدن رو.
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط محمد
|
دیوانهها
فرق ما با دیوانهها در این است که ما در اکثریت هستیم.
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط محمد
|
شیرین
تلخی بعضی حقیقتها را که بپذیری، یواش یواش شیرین میشوند
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط محمد
|
دل من هم برایت تنگ شده
بعد از دو سال و نیم تلفن زده و می گوید دلم برات خیلی تنگ شده .
دلم برایش اصلا تنگ نشده . یک جورهایی از ندیدنش خوشحال هم هستم .
دوباره و سه باره تکرار می کند که دلم برایت تنگ شده ...
ناچار می شوم دروغی که می خواهد بشنود را تحویلش دهم :
دل من هم برایت تنگ شده .
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط محمد
|
قایق
من بودم، او بود، خوشبخت در یک جزیرهی دور افتادهی متروک.
همه چیز عالی بود، قبل از آنکه قایقی بیاید...
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط محمد
|
فریب
آری، میتوان خدا را هم فریب داد امّا رو راست باش، خودت را هم میتوانی گول بزنی؟
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط محمد
|
حسرت
دخترک همهی عمر دلش را به روی همه بست، آخر میترسید روزی تنهایش بگذارند و بروند.
یک روز رسید که دخترک حسرت خورد، شاید کسی عاشق میشد و میماند.
آن یک روز یک عمر بر دخترک گذشت.
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط محمد
|
تاریکی
همه از تاریکی میترسند، چون خاطرهای در تاریکی ندارند.
من از تاریکی نمیترسم، تاریکی منشاء تمام خاطرات زیبایم است.
2
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط محمد
|
دلواپس
مهتاب به دیدارم میآید
حتی اگر خسته باشد حتی اگر مادرش دلواپسش باشد حتی اگر .....
2
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط محمد
|
لیست موبایلم
نمیدونم چرا وقتی از دست کسی ناراحتم اسمشو ازلیست موبایلم
پاک میکنم؟ انگار اینجوری از ذهنم هم پاک میشه!!!
2
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط محمد
|
وزیر شدن
داستان عشق من و تو مثل بازی شطرنجی بود که تو شاه بودی
و من سرباز سادهی پیاده که احمقانه سعی دروزیر شدن داشت
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط محمد
|
رفتگر
رفتگر جوانی عاشق دختری شد.
به كسی جرات گفتنش را نداشت.
دختر هم نمیدانست.
فقط صبحها كوچهی دختر را از هر جای ديگری تميزتر میكرد.
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط محمد
|
روز داوری
و روز داوری که فرا رسد، خدا از حق خود بر من خواهد گذشت،
پس من نیز از حق خود بر بندهی خدا میگذرم.
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط محمد
|
بچّهام
بچّهام مدام لگد میزند، مردم میگویند بچّهای که زیاد لگد بزند پسر است و شیطان.
امّا من صدایش را هم میشنوم، بچّهام از من مادرش را میخواهد...
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:3 قبل از ظهر  توسط محمد
|
معصومیت کودکانهام
دلم برای معصومیت کودکانهام تنگ است.
دلم برای کودکی که شب عاشورا خواب حسین را میدید تنگ شده است.
دلم برای دلم تنگ است.
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:1 قبل از ظهر  توسط محمد
|
معراج فنا
در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم
با آن همه آشفتگی و حسرت پرواز
چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم
بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم
ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه
رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیم
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط محمد
|
زندگی چیست؟
زندگی چیست؟
زندگی شاید این باشد که برای ساعتی عاشقانه فاحشهای را دوست بداری...
2
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط محمد
|
کابوسهایم
شاید بشود روزها فراموشش کرد امّا شبها در دل کابوسهایم وقتی
با فریاد کردن اسمش همه را بیدار میکنم، چه کنم؟
2
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط محمد
|
خاطرههایت
خاطرههایت را آنقدر در لحظات بیکسی مرور کردم که پوسیدند.
نمیدانم خاطرههایت کهنه شدهاند یا لحظات بیکسی من بسیار.
2
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط محمد
|
شرم به صورت
و عشقهایی که کمرنگ میشوند امّا پاک نمیشوند، عشقهایی که هرگز فراموش نمیشوند.
عشقهایی که در چرتهای دوران پیری به یادت بیاید و شرم به صورت چروکیدهات بدواند.
2
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط محمد
|
هفت شماره ی ساده
شکایت نمی کنم، اما
ایا واقعاً نشد که در گذر همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس تنهایی دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار دیدار و همصدایی نفسهامان!
به اندازه زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس سکوت،
تنها حاصل فریاد آن همه ترانه
رو به دیوار خانه ی شما بود؟
نگو که نامه های نمناک من به دستت نرسید!
نگو که باغجه ی شما،
از آوار آن همه باران
قطعه ای هم به نصیب نبرد!
نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!
من که هنوز همینجا ایستاده ام!
کنار همین پارک بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...
هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پیشین است!
دیگر نگو که در گذرش گریه ها گُمش کردی!
نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!
نگو که نمره پلاک غبار گرفته ی ما،
در خاطرت نماند!
ایا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،
حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور گلایه و گریه نیست؟
2
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط محمد
|