جات کجاست
باد ميكنيم جوري كه توي بغل هيچكس جا نميگيريم.
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط محمد
|
قطب نما
نه ره نما و نه رهنامه و نه ره پیداست
دو گام سوی شمال و دو گام سوی جنوب
مسافری که تویی ، در شعاع این ظلمت
نگاه می کنی و فرصتت هبوب و هباست .
سزای همچون تویی چیست غیر درماندن
به هر که بود و به هرجا که بود و هر چه که بود
رجوع کردی ، الا دلت که قطب نماست
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط محمد
|
سرود کوچک در ستایش انسان بزرگ
با آنکه زمانه داشت دل خون از تو
کامی نگرفت دور گردون از تو
بردند به قتلگاه و نتوانستند
یک لحظه تو را برند بیرون از تو
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط محمد
|
مریض
هر وقت زنش مريض ميشد، با وجود اينکه سر
در نمي آورد ، به اش مي گفت:«چيزي نيست.»
زن هم خودش را نمي باخت و خوب مي شد.
اما وقتي خودش مريض شد، هرچقدر گفتند:«چيزي نيست»،
حالش بدتر شد و مُرد. اما واقعا چيزيش نبود.
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط محمد
|
دوستت دارم
ليلي گفت:«چي با خودت آوردي؟»
مجنون گفت:«سوزن.»
«براي چي؟»
«واسه اينکه راه پر از خار مغيلان بود و ميرفت توي پام.»
ليلي گفت:«اوهوم.»
و آدامسش را پف کرد، به جايي دور چشم دوخت، و توي دلش گفت:
«خاک بر سرت! من
خيال ميکردم از بس عاشقي خار مار حاليت نيست!
چقدر ازت بدم مياد!»
«چي گفتي؟»
«هيچي. گفتم باشه، مهم نيست.»
و به من فکر کرد. دوباره آدامسش را تندتند جويد و اينبار ترکاند.
ياد من افتاد که بهش نگفته بودم پابرهنه ميآيم. گفته بودم دوستت دارم.
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط محمد
|
حلقه ازدواج
کاش چنین لحظه ای را توی زندگیش از قبل پیش بینی
کرده بود و تمرین می کرد, تا حالا بتواند همانطور که دستش
توی جیب بارانی اش است, حلقه را از توی انگشتش بیرون بیاورد.
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط محمد
|