الـــلــه اکبر
گفتی ساعتِ ده
برمیگردی که.
گفتی مانتو سیاهت را اتو کنم از فردا بپوشی که.
پوسید بسکه
این ده روز هی اتو کردم و صاف، پوشاندمش تنِ چوبرختی.
نکند ساعتِ دهِ یکی
از اینِ شبها آمدهای ، درزدنت گم شده میان اللهاکبرِ مردم
2
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:57 قبل از ظهر  توسط محمد
|
خرداد پر حادثه
و الظلم یبقی مع الجهل…
ما به خرداد خونبار اصلا هم عادت نداشتیم
لایحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و کان الله سمیعا علیما
2
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط محمد
|
دیسایان
"دیگه دوستت ندارم " هاش
و خیلی دوست داشتم اصلا توش صداقت نبود
2
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط محمد
|
نماز وسطی
این روزها نماز وسطی ، ساعت ده بر روی بام است
هر روز به امید این بیدار می شوم
2
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط محمد
|
اعدام انقلابی
فرعون وار فرزندانمان را بکشید تا پسری برای انتقام نماند
خامنه ای و احمدی نژاد وجود نجس شما را اعدام انقلابی محو خواهد کرد
تو را به جان عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند .
نفسم را میگیری
، خفه میشوم . نگاهم نکن . نگاهت تمام زندگی ام را به آتش میکشد

اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته ؟ پس چرا چکه های
خون را
می بینم. دوربین می چرخد. در درون می گویم که خدا کنه این لینک
همینطوری
داغ شده باشه. دخترک تلاشی نمیکنه. می دونی گلوله به قفسه سینه خورده.
یکی
بر سر خود می زنه. می بینم اشک وجودم را گرفته. یاد حرف خامنه ای افتادم
که در مورد جانش حرف میزد. دختر حرکتی ندارد. صدایی در پس زمینه فریاد
میزنه
دستتو اینجا فشار بده. فکر می کنم این صدا دوره. یاد زنجیر انسانی
می افتم که
با شوق از تجرش تا اقسریه بود. چه قدر اون خنده ها دوره. صورت
دختر تغییری می کند.
چرا به نظر من این دختر وطنمه؟ چرا احساس می کنم نمی
خواد چیزی بگه فقط داره
نگاه می کنه. لحظه بعد احساس می کنم وجودم آتش
گرفت. چرا؟ قطرات خون را که
می بینم تنم می لرزه. دستهایم می لرزه. یاد یک
مشت احمقی می افتم که برای حرف
خامنه ای گریه کردند. کسانی که با من و
دختر چهار ردیف حفاظتی فاصله دارند.
صفحه تار شده. نمی دونم من گریه می
کنم یا این فیلم تخیلیه/ نفسم بالا نمیاد.
نمی خواهم نفس بکشم. برای چی
قلب من باید بزنه ولی قلب اون نه؟
خواهرم می دونم برابری می خواستی. ولی
مگر من مرد مرده بودم
که تو خود را سپر گلوله کردی.؟؟ خواهر شهیدم عزت
وطنم من وطن را
در چشمان تو دیدم. شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی
کشید.
ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم.

درکنار پیکر دوست سالهای سال عکس انداختم و بذر نفرت کاشتم
عینک هنوز در دستانت بود
2
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط محمد
|
بلند در خانه بخوانید شاید - شنیده شویم در این خفقان و نیرنگ
من در این دعوت بلیغ نبودم، ولی پیام اصیل انقلاب حتی
از بیان نارسای من آنچنان
دلنشین بود که نسل جوان را،
نسلی که آن روزگاران را ندیده بود و میان خود و این
میراث
بزرگ احساس فاصله میکرد، به هیجان آورد و صحنههایی را
که تنها در ایام نهضت
و دفاع مقدس دیده بودیم بازسازی کرد

آمده بودم تا هشدارهای اماممان را درباره تحجر بازگو کنم.
آمده بودم تا بگویم گریز
از قانون به استبداد میانجامد؛ تا به ياد آورم
كه اعتنا به کرامت انسانها
پايههاي نظام را تضعيف نميكند، بلكه استحكام ميبخشد
حرکت خودجوش مردم رنگ سبز را به عنوان نماد خویش برگزيد.
اینجانب اعتراف میکنم که
در این امر پیرو آنان بودم. و نسلی
که به دوری از مبانی دینی متهم میشد در شعارهای
خود به تکبیر رسید
و به «نصر من الله و فتح قريب» و «یاحسین» و نام خمینی تکیه کرد
تا ثابت کند
این شجره طیبه هرگاه که به بار مینشيند
2
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 5:4 قبل از ظهر  توسط محمد
|
وطن سرخ - سبز
تا گل خونی فریاد در این باغستان
ساقه از ضربه شلاق زمستان سرخ است
وحشتی نیست از انبوه مسلسل داران
تا در این دشت غرور کینه داران سرخ است
رو سیاه است اگر این شب مردم کش بد
تا دم صبح وطن سینه یاران سرخ است
با تو سر سبزی از ایثار سیه پوشان است
ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
2
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط محمد
|
بسیج
دیگر عشقی نیست ، که بسیج مدرسه آن باشد
من
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط محمد
|
آقای نویسنده
تکیه بر نرده های ایستگاه ناظر بر سرنوشت ما
ناظر بر نسل ها و سرنوشت ها
بنویس از ما که عشق و بسر آمد

بنویـــــــــــــــــــــــــــــــس
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط محمد
|
دکتر زهرا رهنورد
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان - دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط محمد
|
سوء های تفاهم
اخلاق و ادب با سیب زمینی بودن فرق داره
گویا فقط منم تنها که می خوانم رثای قتل عام خون پایمال تبار آن شهیدان را
- چنین بیدار و دریا وار
آری با عاشقانه نوشتن مسئولیتم از بین نمیره
با فساد مبارزه می کنم
با تحجر
با دروغ
با نفاق
با چپاول
با وقاحت
آری - آزادی از نان شب واجب تر است
آزادی بجویید که تمام خیرات در آن است
2
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط محمد
|
نخست وزیر امام
تمام بغض فرو خورده ی ماست این مرد
میر حسین از تو آموختنی ها آموختم

تمام وجودم لرزید، تمام بغضم را با تو گریستم
خدایا به حق این صداقت ، تمام کن این روزهای کابوس را
2
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 4:35 قبل از ظهر  توسط محمد
|
امت ارزشها
ارزشهایی که با سوزاندن اغاز شد
و با دروغ در حال ادامه حیات

و ...
2
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 4:55 قبل از ظهر  توسط محمد
|
مناظره
همه دنبال برنده و بازنده مناظره می گردند
- من در پی تو
2
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط محمد
|
ادب و شرافت یا ؟
کدام ؟

2
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 5:32 قبل از ظهر  توسط محمد
|
حسین و زهرا
نگفتم
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
پیروزی اخلاق بر وقاحت مبارک

2
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط محمد
|
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
هر روز صبح جنک و شروع میکردیم
اما شب که میشد عاشق هم می شدیم
2
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط محمد
|
FTV
داشتم یک کانال تی وی تماشا میکردم
که مامانم رد شد گفت :
بچه مگه تو خیاطی ؟
2
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط محمد
|
. . . .
کجا دیدم شما را ؟
در آفاق افسانه یا خوابی از کوچه کودکی ها
شاید در اوراق کتابی بسته
دست های تو پلی به رویت خداستـــ
2
نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط محمد
|
سوم خرداد
زندگی نامه ی شقایق چیست ؟
رایت خون به دوش وقت سحر
نغمه ای عاشقانه بر لب باد
زندگی را سپرده در ره عشق
به کف باد و هرچه باداباد

2
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط محمد
|
نشانی
مرا با شما کاری
نیست ای خاطرات
من شهید
سراب و فاصله ها هستم
اینجا به بهای طرد عشق اعتماد راگردن زده اند.
2
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط محمد
|
بهجت
نیمه شب بود
صحن جمهوری مشهد
کنار کوچه خوابیده بودم در انتظار ، پیرمرد خادم گفت: از این در میاد
اویس صدا زد اومد
دیدمش و بهم گفت :
قومی به جد جهد گرفتند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
با چشمانی که مهرویان زیادی دیده بود
2
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط محمد
|
Connection Suggestions
Connection Suggestions یاهـــو میگه با هاش ارتباط برقرار کن
اما تکنولوژی چیزی از جدایی نمیدونه
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط محمد
|
خم کوچه
غرض من از صدا کردن کسی که در باران می رفت فقط
این بود که بگم ما خوشبخت هستیم
حتی نامش را نپرسیدم
نمی دانم چرا هر کسی را صدا می کنم
در خم کوچه گم می شود
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط محمد
|
چتر
چترم را بخشیدم
به خاطر اینکه مانع باران بود
و دیگر زیر باران با چتر نخواهم رفت
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط محمد
|
شاعر شنیدنیست
سالها همسایه سایه بودم
امروز یادم افتاد که هر روز از محل مرگ فروغ
عبور می کنم
2
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط محمد
|
عشق به رسميت شناحته شد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

2
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط محمد
|
دور یار
و من چه ساده بودم که فکر می کردم
به دورم می گردند ,آنها که مرا دور می زدند

2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:51 قبل از ظهر  توسط محمد
|
کردستان
آدم حتی اگه توی جنگل زندگی می کنه
خوبه سلطان جنگلش شیر باشه نه بوزینــــــــــــــــــه
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:17 قبل از ظهر  توسط محمد
|
جنگلهای کالیفرنیا
اون که تو خود خواهی هات ُمرد
تو ندیدی
ندیدی نشنیدی
حکم اعدام دل ها با غرور
آرزوی بر آبــــ
ترانه ها مون همه مردن
یک بازی بیخود
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط محمد
|