تبليغاتX
Moon With All Of Means
فاطمه
تکثیر می شم ، با وهمِ بوسه آروم می شم، با یک نوازش من مات می شم
، توی نگاهت بی جنگ و پیکار، بی صلح و سازش تا با تو بودن
، تا از تو مردن هی دیر می شه ، لعنت به ساعت من گیج می شم ،
از درکِ چشمات از لحظه وُ حال ، تا بی نهایت تو نور می شی ،
من کور می شم تو دشنه می شی ، من دیس می شم ابلیس می شم ،
با خنده ی تو از ابر چشمات ، هی خیس می شم لمس ِ تنِ تو ،
بی ابتلا نیست تقدیر ما هم ، از هم جدا نیست طعمِ گناه -ُ ،
طعمِ تنِ تو اصلا خدا هم ، بی تو

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

باور
آیا هنوز جرم من باور است

2 نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

ترکیه - سماع - استانبول
سخنم‌ مست‌ شود از صفتی‌ و صد بار از زبانم‌ به‌ دلم‌ آید و از دل‌
 به‌ زبان‌ سخنم‌ مست‌ ودلم‌ مست‌ و خیالات‌ تو مست‌ همه‌ بر همدگر افتاده‌ و بر هم‌ نگران‌




2 نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

فاطمه

هميشه دنبال آدم هايي بودم كه شكل من و روياهايم باشند

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

ممنون ارمیا جانم
حلق آويز مي كنم
خودم را
با مژگانت
از طاق ابروهات
تشييع مي كنند
جنازه ام را
در شب چشمانت
و به خاك تنت مي سپارند
فردا
سپورها اعلاميه هايم را از ديوارها مي روبند
اما يادشان مي رود
شعرهايم از سينه ات پاك كنند
و پيامبري ديگر زاده مي شود
تا به كودكان شهر بياموزد
عشق تنها دروغ دوست داشتني دنياست
و عاشق تنها دروغگويي ست كه بهشت مي رود

ممنون ارمیا جانم
2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 3:39 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

فاطمه
هی ببوسد هوای ِ چشمت را
باز آواز کن ، دوباره ، هنوز
رج به رج ، واژه واژه لُکنت را
لغو کن با حضور ِ چشمانت
فاصله های ِ سرد و مفرط را

2 نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

خیانت
از بابت رابطه ی پنهانی من و چشمات
 - منو هم درک کن و هم ببخش

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

فاطمه

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید 
 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید 
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست 
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید 
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها 
 تپش تبزده نبض مرا می فهمید 
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد 
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید 
 ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم 
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید 
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد 
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید 
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم 
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید 

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

فاطمه


زین پس محمد ، دیگر فاطمه شد


2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

چیز

چیزی که قبلا شکسته رو نمی‌تونی دوباره بشکنی
- گفتم که اگر نیستی فلنگ و ببندی

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

ظلم

چشمات سلول انفرادی ابدی منه
رونوشت به سلاح غیر متعارف نگاهت

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

خودم - محمد
حیاط مدرسه
 - دست گلی که من بر اثر آبیاری به آب دادم



2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

پيشنهاد براي عبور از بحران
.....

چندتا ازبرادران بازجوي مودب، فهيم و اهل فهم و شعور كه عطريانفر و ابطحي
رو با گفتگوها و گفتمان خوبشون منقلب كردن، بيارن تو يه برنامه تلويزيوني
و اونها با همون گفتمان ما رو هم منقلب كنن كه يك دفعه همه سوء
تفاهمهامون رفع شه و شجاعت ابراز نظر و وجود پيدا كنيم و به وحدت
در واژگان و تفاهم برسيم و بريزيم به هم و تغيير كنيم

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

چقدر ترحم بر انگیز شدید - این روزها که می گذرد


2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دوران ما - دوران شجاعان
ابطحی بدون لباس شیطان زیباتر نبود ؟
شکوه آزادگی و مردانگی - من به مرد بودنم می بالم


با من کتک می خوردی و شب‌های آخر بود
که درد تنهاییت از باتوم بدتر بود

فقط قبطه می خورم که کنارت کتک نمی خورم
لگد ها و سیلی ها به صورتم



2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

من از یادت نمی کاهم

میگم شاید اونم داره گریه می کنه ، خدا کنه راحت خواب باشه
         همیشه تو حمام گریه می کرد
- تا چشماش معلوم نشه که گریه کرده
2 نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:21 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

حســــــــــــــــــــــــــین

ک
نون بدست آورید مساحت عشق را - ؟


2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

موازی
دیروز
چون دو واژه به یک معنی
از ما دو نگاه
 هر یک سرشار دیگری
 اوج یگانگی
 و امروز
چون دو خط موازی
در امتداد یک راه
 یک شهر یک افق
 بی نقطه ی تلاقی و دیدار
 حتی در جاودانگی

2 نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

الهم یسر
خدایا آسونش کن دارم له می شم
2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 5:10 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

نام تو را به رمز
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست بالای دار رفتی و این شحنه های پیر از مرد ات هنوز
پرهیز می کنند



2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 5:47 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

امیر عبدالله
من الان تو این عربستان پادشاهی
- احساس آزادی و در ایران دموکراتیک احساس خفگی دارم

در کشوری که مردمش نه انتخابات دارند نه دموکراسی
- نه سایت های اجتماعی فیلتره نه روزنامه های تعطیل دارن
- حتی شرطه های جلوی بقیع به جای باتوم و گلوله در سر و گردن
برای منع خواندن زیارت ائمه بحث فلسفی کلامی می کردند که من حیرت کردم



عکس از خودم - در همین صحنه ای که شرح دادم
2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

الـــلــه اکبر

گفتی ساعتِ ده برمی‌گردی که.
گفتی مانتو سیاهت را اتو کنم از فردا بپوشی که.
پوسید بس‌که این ده روز هی اتو کردم و صاف، پوشاندمش تنِ چوب‌رختی.
نکند ساعتِ دهِ یکی از اینِ شب‌ها آمده‌ای ، درزدنت گم شده میان الله‌اکبرِ مردم

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:57 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

خرداد پر حادثه

و الظلم یبقی مع الجهل…
ما به خرداد خونبار اصلا هم عادت نداشتیم
لایحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و کان الله سمیعا علیما


2 نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دیسایان
"دیگه دوستت ندارم " هاش و خیلی دوست داشتم اصلا توش صداقت نبود
2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

نماز وسطی

این روزها نماز وسطی ، ساعت ده بر روی بام است
هر روز به امید این بیدار می شوم

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

اعدام انقلابی
فرعون وار فرزندانمان را بکشید تا پسری برای انتقام نماند
خامنه ای و احمدی نژاد وجود نجس شما را اعدام انقلابی محو خواهد کرد

تو را به جان عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند .
نفسم را میگیری ، خفه میشوم . نگاهم نکن . نگاهت تمام زندگی ام را به آتش میکشد



اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته ؟ پس چرا چکه های
خون را می بینم. دوربین می چرخد. در درون می گویم که خدا کنه این لینک
همینطوری داغ شده باشه. دخترک تلاشی نمیکنه. می دونی گلوله به قفسه سینه خورده.
یکی بر سر خود می زنه. می بینم اشک وجودم را گرفته. یاد حرف خامنه ای افتادم
که در مورد جانش حرف میزد. دختر حرکتی ندارد. صدایی در ‍ پس زمینه فریاد میزنه
دستتو اینجا فشار بده. فکر می کنم این صدا دوره. یاد زنجیر انسانی می افتم که
با شوق از تجرش تا اقسریه بود. چه قدر اون خنده ها دوره. صورت دختر تغییری می کند.
چرا به نظر من این دختر وطنمه؟ چرا احساس می کنم نمی خواد چیزی بگه فقط داره
نگاه می کنه. لحظه بعد احساس می کنم وجودم آتش گرفت. چرا؟ قطرات خون را که
می بینم تنم می لرزه. دستهایم می لرزه. یاد یک مشت احمقی می افتم که برای حرف
خامنه ای گریه کردند. کسانی که با من و دختر چهار ردیف حفاظتی فاصله دارند.
صفحه تار شده. نمی دونم من گریه می کنم یا این فیلم تخیلیه/ نفسم بالا نمیاد.
نمی خواهم نفس بکشم. برای چی قلب من باید بزنه ولی قلب اون نه؟
خواهرم می دونم برابری می خواستی. ولی مگر من مرد مرده بودم
که تو خود را سپر گلوله کردی.؟؟ خواهر شهیدم عزت وطنم من وطن را
در چشمان تو دیدم. شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی کشید.
ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم.



درکنار پیکر دوست سالهای سال عکس انداختم و بذر نفرت کاشتم
عینک هنوز در دستانت بود
2 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

بلند در خانه بخوانید شاید - شنیده شویم در این خفقان و نیرنگ
من در این دعوت بلیغ نبودم، ولی پیام اصیل انقلاب حتی
از بیان نارسای من آنچنان دلنشین بود که نسل جوان را،
نسلی که آن روزگاران را ندیده بود و میان خود و این میراث
بزرگ احساس فاصله می‌کرد، به هیجان آورد و صحنه‌هایی را
که تنها در ایام نهضت و دفاع مقدس دیده بودیم بازسازی کرد



آمده بودم تا هشدارهای اماممان را درباره تحجر بازگو کنم.
آمده بودم تا بگویم گریز از قانون به استبداد می‌انجامد؛ تا به ياد آورم
كه اعتنا به کرامت انسان‌ها پايه‌هاي نظام را تضعيف نمي‌كند، بلكه استحكام مي‌بخشد

حرکت خودجوش مردم رنگ سبز را به عنوان نماد خویش برگزيد.
اینجانب اعتراف می‌کنم که در این امر پیرو آنان بودم. و نسلی
که به دوری از مبانی دینی متهم می‌شد در شعارهای خود به تکبیر رسید
و به «نصر من الله و فتح قريب» و «یاحسین» و نام خمینی تکیه کرد تا ثابت کند
این شجره طیبه هرگاه که به بار می‌نشيند

2 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 5:4 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

وطن سرخ - سبز

تا گل خونی فریاد در این باغستان
ساقه از ضربه شلاق زمستان سرخ است

وحشتی نیست از انبوه مسلسل داران
 تا در این دشت غرور کینه داران سرخ است


رو سیاه است اگر این شب مردم کش بد
تا دم صبح وطن سینه یاران سرخ است

با تو سر سبزی از ایثار سیه پوشان است
ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

بسیج

دیگر عشقی نیست ، که بسیج مدرسه آن باشد

                                                  من

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

آقای نویسنده

تکیه بر نرده های ایستگاه ناظر بر سرنوشت ما
ناظر بر نسل ها و سرنوشت ها
بنویس از ما که عشق و بسر آمد




بنویـــــــــــــــــــــــــــــــس

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط محمد  |